جلال الدين الرومي
48
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
محمدا بچه كار آمدهاى ؟ آمدهام تا رندان محلّت كفر را ادب كنم . مستان خرابات شرك را حد زنم . روزى مهتر عالم و سرور بنى آدم نشسته بود و صحابه در پيش او حلقه زده ، آن صديقان صادق ، آن خموشان ناطق ، راز را با حضرت بىنياز فرستاده بودند تا آن عنقاى عالم غيب ، به آواز " قل " آيد و آن هزار داستان بوستان معرفت به شاخ گل آيد و نواى عاشقانه بسرايد و مراد دين و دنيا برآيد . مهتر عالم ، سر درج درّ اسرار بگشاد و اين لفظ بر نطع بازرگانان جانباز جانان طلب معنى نهاد و چنين فرمود كه ( من خرج من ذلّ المعاصى الى عزّ التّقوى ) هر كه قدم از ذل معصيت ، بىتهمت ريا و غفلت بصحراى پرهيزكارى و ترسكارى نهد و كيمياى تقوى را بدست طلب معنى بر مس نفس سحّارهء غدّارهء مكّارهء امّاره افكند و بقدم مجاهده سوى انوار مشاهده رود ( اغناه اللَّه تعالى بلا مال ) كمال فضل الهيت بمحض لطف ربوبيت ، اين بنده را بىمال توانگر گرداند . شعر بس كه شنيدى صفت روم و چين * خيز و بيا ملك سنايى ببين تا همه دل بينى بىحرص و بخل * تا همه جان بينى بىكبر و كين پاى نه و عرش به زير قدم * دست نه و ملك به زير نگين گاه ولى گويد : هست او چنان * گاه عدو گويد : هست او چنين او ز همه فارغ و آزاد و خوش * چون گل و چون سوسن و چون ياسمين تقوى پيرانهء او گردد ، پرهيزكارى سرمايهء او باشد . عاملان ، توانگرى به كثرت مال دانند . شعر مرغى كه خبر ندارد از آب زلال * منقار در آب شور دارد همهسال اما غلط كردهاند كه مىفرمايد مهتر عالم : ( الغنى غنى القلب لا غنى المال ) توانگرى ،